تبليغاتX
                    Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath - Personal picture دل به کینه نمی سپارم
دل به کینه نمی سپارم
همه پرسی دوستانه

دوستان و همراهان همیشگی سلام

انشاالله حال همه یشما عزیزان و خانواده هاتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد و ایام به کامتون شیرین و خوش.

راستش ما ششم اسفند ماه به یک عروسی دعوتیم و من باید بفکر لباس دختر جان باشمو نمیدونم چه مدلی باشه بهتره یا بقول معروف شیک تر و قشنگتره یا اینکه تو مُد تره؟؟؟چی نوشتم خودم هم نفهمیدماز همه ی شما میخوام منو در این امر کمک کنیدراستش عروسی قبل که رفتیم کت و دامن پوشید که خیلی هم بهش می اومد(چون خودم دوخته بودم)نه نوشابه مضره من واسه خودم تند تند دوغ بازمیکنم(بدون گاز)

پیرو پست قبل باید به عرضتون برسونم که آقای نقاشبا دو روز تاخیر وسایلش رو عصر پنجشنبه آوردکلافه و از دیروز صبح کارشو شروع کردهحالا دیگه کی به اتمام میرسه الله اعلم

فعلا برم ببینم کی داره در میزنه شاید برگشتم و در ادامه ی همین پست چیزهایی رو اضافه کردم

 

|+| نوشته شده توسط یه زن در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 11:37 |

در هم و برهم

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

الان یک نفر له و لوردهemoticons 3D پشت کیبورد سرد نشسته و داره براتون تایپ میکنهانگار(دور از جون من و همه ی شما) یه تریلی ۱۸ چرخ از روم رد شده باشه تمام تنم دردناکهcryحالا براتون میگم که چرااااااااااا؟؟

خانمی که شما باشید امسال بعد ازسه سال اسکان در این منزل نُقلی ،با همفکری آقای همسر تصمیم گرفتیم هال و اتاقها رو با  کاغذ دیواری و نقاشی زیبا سازی کنیمقبلا فقط نقاشی بود اتاق  بچه ها دوتا بزرگها آبی آسمونی و اتاق کوچیکترا صورتی و هال و پذیرایی با رنگ استخوانی و ابزار سقف شکلاتی(این آیکونه فقط واسه شکلاتشه نه واسه ابزار سقف)خوب داشتم می گفتم حدود یکماه پیش باتفاق همسر جان و گل سرسبد راه افتادیم تو مغازه های زیبا سازی و به دیدن آلبومهای کاغذ دیواری پرداختیم هر چی بیشتر ورق میزدیم بیشتر دلمون بال بال میزد که کدومشو برای اتاق بچه ها انتخاب کنیم کدوم هال و....loverخلاصه قرار شد از هر اتاق دو دیوارش کاغذ دیواری بشه و بقیه نقاشی(سقف هم نقاشی)هال و پذیرایی هم همینطوراز اونجایی که جناب همسر گرام مد ظله العالی خیلی مردم دار هستند و ممکن نیست کار رو بی خیال بشن من تنها باید مقدمات این زیباسازی رو متقبل بشمbody-builderحالا تصور کنید کلی وسیله و من تنهاییکلافهآقای همسر تنها کاریکه از عهده شون براومد خریدن یک چسب کاغذی و خرواری از روزنامه برای انجام پروژه محافظت دربهای چوبی شیشه ها و تمام کابینتها و یخچال بود .دو تا وروجکهای فسقلی خیلی کمکم دادند(چسب و روزنامه میدادند دستم) که قرار نباشه بیام بالا و برم پایین روزنامه بردارم و کابینت رو کادو پیچ کنم،همچین که کار آشپزخونه تموم شد(فقط کابینتهاش) دیگه کمری برام نمونده بوددیسک کمر هم که دیگه به پام رسیده بود و چنان تو استخوونهام تیر می کشید که خدا می دونه ،گفتم برای تجدید قوا بهتره از ارتفاعات دوری کنیم بریم تو اتاق بچه ها و به باز کردن پیچ و مهره تختها شون مشغول بشیم که دیدم صدای قهقهه ته تغاری میاد و بدو اومد تو اتاق و گفت مامان تمام چسبها دارن باز میشن و روزنامه ها می ریزن کف آشپزخونهزودباشبلـــــــــــــــــــــــــهemoticons 3Dفاسد بودن چسب تهیه شده توسط جناب همسر مویی بر سر اینجانب باقی نگذاشتکلافهخلاصه به روی مبارک نیاوردیم و باز برگشتم تو اتاق و مشغول شدم و زیر لبی غر زدمولی خداییش خیلی حرصم گرفته بود همینکه داشتم از اتاق اومدم بیرون دیدم یه چیزی مثل یه توپ کوچولو داره رو سرامیک سُر میخوره اول فکر کردم علی دو تا جورابهامو کرده تو هم(توپ تولید به مصرف) و داره بازی میکنههمینکه آماده شدم دعواش کنم دیدم نه خیـــــــــــر این نه تنها توپ نیست بلکه یه موش تپله که بعلت جمع شدن فرش و فروش خونه داره برای خودش ویراژ میره و پادشاهی می کنهحالا منم مثل اینها که میخوان از رو آتیش بپرن لباسمو گرفتم بالا و به شکل یه پا  در میون از روش رد شدم و گفتم موشه موشه،این دو وروجک هم که دنبال سوژه هم به حرکت من خندیدند و هم دنبال سوژه که برن پیداش کننماجرای پیدایش موش هم تو خونه ما از این قرار است: سال گذشته برای یکی از واحدهای مجتمع ما یه مستاجر اومد که بعد ازاسکان تو مجتمع تو همه ی واحد ها موش پیدا شدکلافه(چون حیاط خلوتها مشترکه و پنجره اتاقها  حفاظ توری نداره)حتی یادمه وقتی مستاجران مزبور از مهمونی بر میگشتند و بدلیل آخر شب و سکوت برمجتمع صداشون واضح شنیده میشد بعد از باز کردن در می گفتند:سلام بر موشهای عزیزخلاصه که این بار از ادامه پروژه آماده سازی کلا منصرف شدم تا جناب همسر به خونه تشریف بیارن و راه حل پیشنهاد بدننقل مکان به واحد بالا هم که از جمعه قبل صورت گرفته بود.لباسهای بچه ها رو ریختم تو سبد که ببرم بالا دیدم همسایه رو به رومون(واحد روبرویی طبقه سه) کلید رو تو خونه جا گذاشتن و با بچه هاشمشغول ور رفتن به دره که بازش کنن ،یه خانم شمالیه که حدود یکماهه اومده اینجا و با بچه هاش زندگی میکنه و همسرش رو سال قبل از دست دادهدختر بزرگش سوم راهنماییه و پسرش دوم دبستانه.خلاصه اینکه از من طناب میخواست که بچه ش رو از رو پشت بام با طناب بفرسته تو تراس تا درو باز کننوحشتناکگفتم والله من میترسم این کار خیلی خطرناکه اونم اینموقع که هوا تاریکه ،هول ورش میداره

خلاصه که در رو با باز کردن دستگیره باز کردند وخدا رو شکر از حرکات آکروباتیک طناب بازی نجات پیدا کردندو  رفتند داخل و ما هم اومدیم خونه و دختر جان وگل سرسبد هم از کلاس زبان و ریاضی  برگشتند خونه و منم مثل یه جنازه تیر خورده و شکست خورده روی کاناپهبا همسر جان تماس گرفتم و گفتم اگه امکانش هست امشب زودتر بیا خونه حداقل از نظراتت بهره مند بشیمبعد از یه ربع استراحت و خوردن یه چای دوباره رفتیم بالا و از اول مشغول کادو پیچ کردن کابینتها و یخچال شدیماین بار اتفاقی نیفتادprayچون چسبش فاسد نبود خوب!!!و بعد از اومدن همسر جان(۹ و نیم شب)شام خوردیم(جاتون خالی) و برای عملیات موش گیری فرستادیمشون واخد پایین که ایشون تله موش رو بوسیله خیار مجهز کردند و اومدند بالا که ما دوباره گفتیم برو پایین و محل جرم رو از جنازه و جرم پاکسازی کن چون ما دل رحمیم و حالمون بد میشه همسری گفت یعنی به این زودی به تله افتاده؟؟گفتم آره موشهای قرن ۲۱ عاشق و دلباخته ی عطر خیار هستند و وقتی برگشت گفت آره افتاده بود و منم انداختم تو سطل زباله و بردم گذاشتم تو کوچه،ما هم عرض ارادت نمودیم و تشکر بخاطر همکاری همسر جاندیروز هم که مهدی نوبت دندونپزشکی داشت درست سه ساعت تمام معطل شدیم وقتی رسیدم خونه نتونستم شام بخورم(با اینکه خیلی گرسنه بودم)و استرسی که بوجود اومده بود برام باعث شد شب هم خوابم نبره

دیروز هم که آقای نقاش اومده و گفته من فعلا کاری به آشپزخونه ندارم وسایل رو بگذارید تو آشپزخونه وقتی کارم تو اتاقها و هال و پذیرایی بطور کامل تموم شد میام دو روز عصر سقف آشپزخونه رو نقاشی میکنمقراره ازصبح چهارشنبه کارشو شروع کنه ولی امروز وسایلش رو میارهامروز باید برم پرده ها رو جدا کنم  و کمد های بچه ها رو ببرم تو آشپزخونه(خدا رو شکر کمد ها چرخدارن)

ببخشید سرتونو درد آوردم

|+| نوشته شده توسط یه زن در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 9:5 |